قالب بلاگdownload قالب وبلاگقالب وبلاگGames

مطالب و داستانهای آموزنده

"بسم رب النور"

یاد نعمتهای خدا که می افتاد ، سجده می کرد . 

آیه ی سجده دار قرآن را که می خواند ، سجده می کرد . 

بعد از نماز ، سجده می کرد . 

دو نفر را که آشتی می داد ، سجده می کرد . 

جای مهر روی پیشانیش مانده بود .

به خاطر همین به او می گفتند : " سجاد "

 


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 25 آبان 1392  ] [ 11:57 ق.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 0
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
 
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
 
به یاد چایی شیرین کربلایی‌ها
لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد
 
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد
 
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
 
غلامتان به من آموخت در میانه خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد
 

ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 25 آبان 1392  ] [ 11:41 ق.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 0

در بدترین ما آنقدر خوبی هست

و در بهترین ما آنقدر بدی هست

که هیچ یک از ما را شایسته نیست

که از دیگران عیب جویی کنیم.

                                             «ویلیام شکسپیر»


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 2 مهر 1392  ] [ 09:57 ق.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 0

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید

بی اختیار گفت: “عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟” استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت.

سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: “این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!” مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: “اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد.

من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!” استاد لبخندی زد و گفت: “پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.” استاد این را گفت و بلند شد تا برود.

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: “شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟”

استاد لبخندی زد و گفت: “من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم …


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 2 مهر 1392  ] [ 09:47 ق.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 0

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد.
« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!!!»


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 09:57 ق.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 0

امام رضا(علیه ‎السلام)

هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى برطرف نماید

خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش برطرف سازد

(اصول کافى، ج 3، ص 268)

 


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 26 شهریور 1392  ] [ 08:06 ق.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 0
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 03:41 ب.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 1

گفته بودند :"فلاني پشت سرت بدگويي كرده ."

دست هايش را برد بالا.

گفت:"خدايا ! من بخشيدمش ، تو هم اورا ببخش "


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 11 شهریور 1392  ] [ 12:23 ب.ظ ] زهره سادات طهرانی
نظرات 1

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
  کل بازدید : 19281 نفر
  كل مطالب : 26 عدد
  كل نظرات : 27 عدد
  تاریخ ایجاد وبلاگ : یک شنبه 3 شهریور 1392 
  آخرین بروز رسانی : شنبه 25 آبان 1392